چند نکته درباره وطن
هورخبر – روزی که شوپن( آهنگساز لهستانی) از دنیا رفت، روی تختخوابش در پاریس دراز کشیده بود و مشتی از خاک لهستان را در دست داشت. بدن شوپن در پاریس دفن شد، اما قلبش به وصیت او، در کلیسایی در زادگاهش، لهستان، نگهداری میشود. اسکارلت،در پایان رمان بربادرفته، به مزرعه تارا بازمیگردد؛ به خانهای که آن را سرچشمهی نیرویش مییابد. او مصمم بر بقایای تارا میایستد و در سکوت، کلمات پدرش را به یاد میآورد: «زمین، تنها چیزیست که در این دنیا ارزش دارد برایش کار کنی، برایش بجنگی و برایش بمیری.»
داستان کوتاه شیرینکلاه از محمد حجازی را به خاطر بیاوریم: صحنهٔ پایانی داستان، جنگ میان دو گاو است. نبردی که در زمین میزبان رخ میدهد. یک سو، گاو مراد از اهالی روستای میزبان است و سوی دیگر، گاو رستم از روستای مجاور. قانون مسابقه روشن است: دو گاو باید همزمان وارد میدان شوند. اما گاو رستم نیمساعت زودتر وارد زمین شد و به قول کدخدای روستا: «در زمین وطن کرد»—چرا که گاوی که زودتر وارد جایی شود، آنجا را وطن میکند؛ و آنگاه برای حفظ وطن، زورش چند برابر میشود و هیچ گاوی نمیتواند از پا درش آورد.
پس از این چند حکایت کوتاه میخواهم با وطن فروشان صحبت کوتاهی داشته باشم.وطن فروشانی که مِهر وطن را فراموش کرده و نان و نمک این ملک عزیز در آنها اثری نداشته است: تو که نمی توانی مثل شوپن و اسکارلت باشی حداقل مثل گاو مش رستم باش. گاو مش رستم فقط نیم ساعت وارد مکانی شد و آن را موطن به حساب آورد و تا پای جان جنگید تا آن وطن را تصرف نکنند. تو که ای، چه ای ،چگونهای و چه ماهیت و هویتی داری که از پس ِ سالها زندگی در این وطن، آرزوی بمبارانش را داری ؟ تو چگونه موجودی هستی که رنج وطن رنجورت نمیکند و در زخمهای این مام پر مهر شادمانه و طعنهآمیز می نگری؟! تو که نه درک انسانی داری و نه شعور غریزی حیوانی، چرا از ماهیت منحط ِ شگفت انگیزت با ما سخن نمی گویی ؟! بگو چگونه است که این موطن قدیمی و این دامان پر مهر و این زنجیرهی عاطفه و خاطره تو را پیوند نزده است با این خاک؟! ما را از این حیرت جنونآور رهایی ده و بگو چگونه ممکن است انسان بمباران مادرش را از اجانب طلب کند؟!! ….
ما انسانیم و «وطنکردن»مان در این خاک قطعا باید دیگرگونه باشد. ما نه با تصرفِ صرف مکان، که با ساخت معنا و داشتن خاطره وطن ساختهایم. ما هم معنا میآفرینیم و هم با شبکههای معناییِ برجایمانده از نیاکان، با این خاک پیوند میخوریم. ما وطن را بدون الزامات بیرونی و تنها با محرکهای درونی دوست میداریم. تو چه بافت و ترکیبی داری که خاطره و معنا و نان و نمک و سرزمین مادری و…. تکانی از سر غیرت به تو نمیدهد؟!