ای ایران، بخوان
هورخبر – جمعیت از هر سو میرسد؛ گویی همه، قرار دلدادگی دارند. پای دل، جلوتر از پای تن میرود. ایران یکپارچه داغ و اندوه است، اما این داغ، مردم را خانهنشین نکرده است. از هر سو فریاد «وامصیبتا» بلند است و گامها، یک مقصد را نشانه گرفتهاند.
ای ایران، بخوان… بخوان از مردمی که امروز، تاریخ را نه با قلم، که با گامهایشان خواهند نوشت. اشک، از روایت این مصیبت ناتوان است.
ایران در تهران خلاصه شد. تا چشم کار میکند، دریای دلدادگان است و کرانهاش پیدا نیست. آمدهاند دوباره خورشید را در آسمان حقیقت پیدا کنند. آمدهاند تا یکصدا، برای رهبر و پیشوای خود، «ای ایران» بخوانند.
چگونه باور کنیم خورشید ایران دیگر قصد طلوع ندارد؟ چگونه هر صبح را تصور کنیم که با حقیقتِ خورشید آغاز نمیشود و آرامِ جانمان در آن نیست؟
پانزدهم تیرماه، گویی سردترین و تاریکترین روز تقویم است؛ نه گرمای وجودتان را داریم و نه گرمای تابستان را. چه بیرحم است زمانهای که میانمان جدایی انداخت. قرارمان تا آخر بود؛ اینجایی که جایمان گذاشتید، آخر نیست.
آخر، آنجاست که پرچم را به منجی عالم میسپارید. همه به پایتخت آمدهایم؛ نه برای وداع، نه برای فراق؛ آمدهایم تا حقیقت را از نزدیک ببینیم، تا بزرگمردی را در آغوش نگاه خویش بگیریم که تاریخ را در همان لحظهای که به آسمان رفت، متوقف کرد.
قدمهایمان تا مصلای تهران، چنان پرشتاب و بیاختیار بود که وقتی به خود آمدیم، اشک، تصویری محو از بلندای مصلی پیش چشممان گذاشته بود.
آنجا که گویی همه با یک صدا زمزمه میکردند:
«من به چشم خود دیدم، آرامِ جانم میرود…»
آرامِ جانمان…
رهبرا؛ از شرق و غرب، از شمال و جنوب آمدهایم تا در تشییع شکوه حقیقت، یکصدا «ای ایران» بخوانیم.
ای ایران، بخوان…
بخوان که امروز، صدای تو از حنجره میلیونها عاشق برخاست؛ بخوان که حقیقت، بر دوش مردمانت تشییع نشد، بلکه شکوهش در گامهای آنان تجلی یافت. بخوان، که تاریخ، این صدا را فراموش نخواهد کرد.