فلات تسخیرناپذیر
هورخبر – ارزیابیهای نوین ناظران نظامی و اتاقهای فکر امنیتی نشان میدهد که هرگونه اندیشهی توسل به قدرت سخت در قالب نبرد زمینی در جغرافیای ایران نه یک پیروزی قاطع بلکه ورود به دالانی بیانتها از هزینههای انسانی و استهلاک راهبردی خواهد بود. تجربیات حاصل از عملیاتهای اخیر موسوم به خشم حماسی ثابت کرده است که اگرچه قدرت هوایی میتواند ضرباتی را وارد کند اما تسخیر سرزمینی در این جغرافیا به معنای مواجهه با جهنم روی زمین است. این تحلیل با تکیه بر دادههای ژئوپلیتیک و دکترینهای نوین، ابعاد ویرانگر چنین سناریویی را در پنج محور کلیدی زیر بازخوانی میکند.
صلابت جغرافیایی و لایههای رسوخناپذیر جمعیتی نخستین سد دفاعی در این فلات پهناور است. با وسعتی معادل چهار برابر عراق و جمعیتی سهبرابری، ایران را عملاً به یک دژ طبیعی تبدیل کرده است. رشتهکوههای زاگرس در غرب و البرز در شمال مانند دیوارهایی عظیم مسیرهای دسترسی را به چند گلوگاه باریک محدود کردهاند که عبور یگانهای زرهی از آنها مأموریتی انتحاری تلقی میشود. کلانشهری مانند تهران با بیش از ۱۵ میلیون نفر جمعیت به دلیل محصور بودن در میان ارتفاعات و بیابانها ظرفیت تبدیل شدن به بزرگترین میدان نبرد شهری تاریخ را دارد؛ جایی که هر ساختمان میتواند به یک سنگر دفاعی تبدیل شود و مزیت فناورانه مهاجم را در پیچیدگیهای توپوگرافیک مستهلک نماید.
در سویی دیگر شکاف محاسباتی در حوزهی لجستیک و تامین نیروی انسانی کابوس اصلی طراحان جنگ است. استانداردهای نظامی برای اشغال و تثبیت امنیت در چنین جغرافیایی نیاز به گسیل دستکم ۱.۶ میلیون سرباز را تخمین میزنند؛ رقمی که معادل سهچهارم کل نیروهای مسلح یک ابرقدرت(شامل نیروهای فعال، ذخیره و گارد ملی) است. با توجه به بحران کنونی جذب نیرو در ارتشهای غربی، تامین چنین نیروی عظیمی مستلزم فراخوان عمومی و تخلیهی تمام پایگاههای نظامی در اروپا و اقیانوس آرام خواهد بود. این جابهجایی عظیم عملاً به معنای رها کردن سایر جبهههای جهانی و قمار بر سر بقای کل ساختار نظامی مهاجم است.
اما دکترین دفاع موزاییکی، که در دهههای اخیر به بلوغ رسیده ساختار نظامی مدافع را به سیستمی بدون مرکز تبدیل کرده است. در این مدل فرماندهی به ۳۱ واحد استانی کاملاً مستقل واگذار شده که حتی در صورت قطع ارتباط با مرکز یا وقوع ضربات موسوم به قطع رأس، قادرند بهطور خودکار عملیاتهای فرسایشی و ایذایی را دنبال کنند. وجود تونلهای عمیق در دل سنگهای آذرین و دگرگونی، در کنار زرادخانههای پهپادی و موشکی متحرک باعث شده است که حتی پس از سنگینترین حملات هوایی توان پاسخگویی از لایههای زیرین زمین حفظ شود. این سیستم شبکه محور هرگونه پیروزی سریع را غیرممکن ساخته و جنگ را به سمتی هدایت میکند که در آن مهاجم هدف هزاران ضربهی کوچک اما مرگبار قرار میگیرد.
پارادوکس همگرایی ملی، بزرگترین اشتباه محاسباتی طراحان استکبار است. حافظهی تاریخی و دادههای میدانی نشان میدهند که تهاجم خارجی همواره باعث اتحاد زیر پرچم و تثبیت انسجام داخلی شده است. حتی در صورت فروپاشی نمادین ساختارهای رسمی، نبرد وارد فاز درگیری خیابانی پایدار خواهد شد. با وجود تودهی میلیونی آمادهبهخدمت و پیوندهای عمیق با نیروهای همسو در منطقه، نبرد پسا اشغال به شکلی خونین و بیپایان ادامه خواهد یافت. تجربه نشان داده است که در این جغرافیا پایان ارتش کلاسیک تنها آغاز یک جنگ چریکی گسترده است که میتواند دههها منابع مالی و انسانی مهاجم را بلعیده و منطقهای وسیع را در ناامنی مطلق فرو ببرد.
در نهایت، تبدیل ایران به باتلاق نبرد زمینی بزرگترین هدیهی ژئوپلیتیک به رقبای جهانی واشنگتن بهویژه روسیه و چین است. در حالی که نیروهای آمریکایی در پیچوخمهای زاگرس و کوچههای تهران گرفتار میشوند، مسکو و پکن با کمترین هزینه شاهد تخلیهی انبارهای تسلیحات استراتژیک و تضعیف بازدارندگی آمریکا در شرق اروپا و تایوان خواهند بود. استهلاک توان نظامی مهاجم در این نبرد فرسایشی توازن قوا را در نظم نوین جهانی بهطور برگشتناپذیری به نفع بلوک شرق تغییر خواهد داد. از این منظر نبرد زمینی نه یک گزینهی نظامی بلکه یک خودکشی استراتژیک است که پایان دوران ابرقدرتی آمریکا را رقم خواهد زد.