سیزدهمین نفر من بودم!
هورخبر – اکنون وارد اولین دقایق هفتم فروردین زادروز میلاد خود شده ام… روزی که بقول فروغ: ((مادرم به درد رسید و من متولد شدم…)) روزی که دوست نداشتم به این دنیا بیایم و برای همین سخت گریه های من بوی جبر و نارضایتی داشت. نمی خواستم به این جهان بیایم اما آمدم… سخت و دردناک… مادرم عجیب میگریست… سالهای نخست جنگ بود… بیمارستانها پر از مجروحین بودند. امکاناتی نبود و مردن مالیاتی نداشت… من در همین نقطه که اکنون دارم برایتان مینویسم به دنیا آمدم درست در همین نقطه که دستم روی کاغذ می چرخد، زنی به سخت ترین درد خویش رسید و بهشت ارزانی مادران شد…../پشت برج/ مسجدسلیمان/ کمربند بختیاری پدر را به آب گرفتند و به زور به خورد مادرم دادند تا کودک فارغ شد….!! من به ناگهان به این جهان آمدم گویی تا قبل از آمدنم جهان چیزی را در خود کم داشت…..!
یا نه بهتر بنویسم این شهر انگار مرا کم داشت تا به دردسرهای آن اضافه شوم! و همیشه پسر شلوغ مادرم(ام آی اس)، شوم…. جهان چیزی در مسجدسلیمان کم داشت…. جهانی که در یک شهر کوچک با اختصار سه حرف ام آی اس خلاصه می شود….. جهان که در حجم کوچکش از گریه های آن شب من رنجید و دلش برایم سوخت که شهر در یک شب صدها شهید داد….! نوزاد درشت پسری بود که اولین لبخندم را به چهره ی مادرم زدم… مادرم تا قبل تولدم سه دختر آورده بود و نوزاد پسر بعد از سه دختر سخت برایش شیرین بود……
یک شهر انگار منتظر من بود آن شب… آن شب که شهر خاموش از شهادت عزیزانی شد که داغ آن ها برای همیشه بر دل شهر ماند… اما من درست و دقیق از لابلای همه شیون ها به شهر آمدم که شاعرش باشم… شهر بی شاعر… شب بی ماه است من اما نمی خواستم ماه کسی باشم… من نمی خواستم ستاره هیچ آسمانی باشم من می خواستم در عدم باشم… نیست باشم هیچ باشم اما از درسهای آن هیچ ندانم… من به این جهان ناخواسته آمدم ….. درست زمانیکه افراطی ها آن زمان غالب بر قلب شهر بودند… من اما که آمدم دقیقا در دو دهه بعد، قبیله شان را به آتش کشاندم… و تحجر از شهر گریخت! اما من گویی نمی خواستم به دنیا بیایم… نمی خواستم…! نمی خواستم…! نمی خواستم…! ((من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد بدین دیر خراب آبادم. ….حافظ)) موی گرگ و مهره ی چشم را بر سنجاقی کردند و به کنج بازویم بستند… زیر سرم اندکی نمک و اسپند گذاشتند با پنجه ی گرگ! تا شیاطین دورشوند… من لال بودم… و تنها مبهوت نگاه میکردم…. بقول سهراب:(ما هیچ… مانگاه!) من میان بمب و خمپاره به این جهان تبعید شدم… پدرم آدم از بهشت رانده شده بود و من بایستی مانند تمام برادران و خواهرانم جور این را در جبری نابرابر بدهم… من ملک بودم و فردوس برین جایم بود… آدم آورد بدین دیر خراب آبادم…. نه! من میان صدای خمپاره و مسلسل به این جهان ناخواسته خندیدم… چند خانه اینطرف تر یازده نفر باهم در یک دقیقه شهید شدند و نفر دوازدهم سلطانمراد بود که وقتی به خانه آمد با این حادثه مواجه شد آنقدر جیغ کشید تا دق کرد و دوازدهمین نفرهم مُرد…
سیزدهمین نفر گویی من بودم که چند خانه اینطرف تر روی دست پدرم بودم… خانه روی ما خراب شده بود …اما من ماندم و شهری که شلوغ از تنفس های من و کسان من بود… راستی من که بودم!؟ من، هزاران نام از جوانان شهر بودم، نام من نام همه ستاره های شهر بود که همگی “سعد ” نام داشتند! حالا من مانده ام با دوچشم درشت سیاه! که همچون کودکی کنجکاوانه به جهان مینگرم… هنوز هم صدای موشک در گوشم فریاد میکشد… هنوز هم صدای سلطانمراد مفلوک را میشنوم که بر جنازه ی عزیزانش جیغ میکشد… صدای مقاومت یک نسل را میشنوم… صدای ایستادگی شهرم مسجدسلیمان زیر موشک ها صدای اهواز عزیزم را میشنوم که مردانه در نوروز ۱۴۰۵ چون سرو ایستاده و استانم را … صدا میکنم خوزستان عزیزم را از اندیمشک و دزفول تا خرمشهر و آبادان از ایذه اساطیری تا سوسنگرد سرافراز من عاشق مقاومت این مردمم که حب الوطن شعارشان است…
ما دهه شصتی ها همواره در جنگ روحمان را با موشک جلا داده ایم ما تاریخ یک انقلابیم ما نسل اول یک ایرانیم که وطن را عاشقانه دوست داریم… حالا دوباره به تنهایی خویش برمیگردم و بیاد می آورم که من برای صد سال آینده شعر مینویسم حرف میزنم… اطرافیان من فقط چشمان مرا میبینند… چشمان سیاه کودکی که هنوز هم راضی بزیستن نیست… اما با نام وطن دوباره جان میگیرم با ایستادگی هزار ایرانی که در من سرود ای ایران میخوانند و سرانجام چون وطن ایستاده می مانم… و جهان را کوچک از سرودن میکنم با هزار مشت هایی که بر چشم دشمن میزنیم با مقاومت ما دهه شصتی ها…