ناگفته های فاطمه هاشمی از ترور پدر و انتقاد از دولت احمدی نژاد تا پرونده مهدی

36 سال از آن حادثه گذشته است اما يادآوري آن عصر جمعه هنوز هم برايش سخت است. با مرور جزئيات، اشک در چشمانش حلقه مي‌شود و بريده بريده سخن مي‌گويد. صورت خون‌آلود پدر را در اتاق که ديده‌، فقط جيغ مي‌زده و به ياد مي‌آورد که مادرش به او گفته «فاطي، الان وقت جيغ زدن نيست».

«فاطمه هاشمی رفسنجانی» در سالگرد ترور پدر‌، خاطرات آن روزها را که به ياد مي‌آورد‌، از جريان‌هاي افراطي گلايه مي‌کند و مي‌گويد: هميشه و همه‌جا مردم و کشور از افراطي‌ها ضربه خورده‌اند.مي‌گويد: اين تفکر قبل از انقلاب بوده و حالا هم هست. امروز هم فشارها وجود دارد اما اصل قضيه مهدي‌، من‌، فائزه‌، محسن‌ و ياسر نيستيم‌، بلکه پدرم است.‌ به هر حال ايشان موضع‌گيري‌هاي مشخصي دارد و بعضي‌ها از اين موضع‌گيري‌ها خوششان نمي‌آيد، اما پدر هميشه گفته به آنچه اعتقاد دارد، عمل مي‌کند.اين گفت‌وگو در بنياد امور بيماري‌هاي خاص انجام شد؛ بنيادي غيردولتي که او هم‌اکنون رياستش را برعهده دارد.

شما در زمان ترور آيت‌الله هاشمي در خانه حضور داشتيد. جزئيات آن حادثه را به ياد داريد؟
خرداد سال 58 بود. آن زمان که اين اتفاق افتاد، من 18 ساله بودم. قبل از ايشان آقايان سپهبد قرني و مطهري را ترور کرده بودند. مادر من هم خيلي نگران بود و دائماً به پدر مي‌گفت خيلي مراقب باشيد. اينها احتمالاً اين کار را ادامه مي‌دهند. برايم جالب بود که مادر هميشه به پدرم مي‌گفت ممکن است در خانه هم بيايند و اين کار را انجام دهند. خانه ما در زمين بزرگي بود، روبرويش باغ و دور خانه هم باز بود. اتاقي که پدرم در آن نماز مي‌خواند و مي‌خوابيد مشرف به آن باغ بود. مادرم هميشه مي‌گفت اينجا براي نماز نايست؛ شايد اينجا بيايند و تو را ترور کنند. پدر هم مي‌گفت در خانه که کسي نمي‌آيد اين کارها را بکند! ما ساعات زيادي در خيابان هستيم اگر کسي چنين تصميمي داشته باشد آنجا اين را فرصت دارد. به هر حال هميشه اين نگراني در ذهن مادرم وجود داشت.

2015-05-24_17-16-48

يک روز جمعه و يک هفته قبل از اينکه اين فرد براي ترور پدر من بيايد، بطور مرتب با تلفن خانه تماس مي‌گرفت و مي‌گفت من نامه‌اي براي آقاي هاشمي دارم که مي‌خواهم از شمال براي ايشان بياورم. آدرس خانه را مي‌خواهم. ما هم معمولاً هر کسي زنگ مي‌زد و آدرس مي‌خواست، مي‌داديم. فضا خيلي باز بود. به خانه مي‌آمدند، کاري داشتند يا نامه مي‌دادند. در طول زماني که مي‌خواست بيايد، چندين بار تماس گرفت. مي‌گفت من آدرس را گم کرده‌ام، کجا بايد بيايم؟ باز راهنمايي مي‌کردم و آدرس مي‌دادم. زنگ در خانه را که زد، خودم در را باز کردم. خانه محافظ نداشت، دو جوان بودند که هميشه همراه پدرم بودند. حدود 18 سال داشتند. صبح همراه پدرم مي‌رفتند و شب هم بر مي‌گشتند.

در که زدند، در را باز کردم. ديدم خيلي مضطرب است. گفتم نامه‌تان را بدهيد. جيب‌هايش را گشت و گفت نامه را جا گذاشته‌ام و يادم رفته بياورم. موتور بزرگي داشت. شب که بابا به منزل آمد گفتم بابا به نظرم اين آقا خيلي مشکوک بود. به شوخي گفت «شما همه را مشکوک مي‌بينيد». گفتم «کسي که چندين بار زنگ بزند و آدرس بگيرد و اينجا بيايد و بعد بگويد نامه را يادم رفته و نمي‌دانم کجا گذاشته‌ام، مطمئنم که آمده خانه ما را ياد بگيرد». پدرم به شوخي گفت «چيزي نيست. شايد يادش رفته نامه را بياورد.»

جمعه بعد پدر و مادرم بيرون رفته بودند و من و همسرم هم در خانه نبوديم. حدود ساعت هشت و نيم بود که برگشتيم. من وضو گرفتم و به نماز ايستادم. در هال نماز مي‌خواندم. اتاق پذيرايي يک طرف و اتاق خواب هم طرف ديگر بود و هال خانه وسط اينها قرار داشت. زنگ در خانه را زدند، در را باز کرديم. جواني بود که مي‌گفت از طرف فردي نامه دارم. اسم آن فرد به خاطرم نمانده است. به نگهبانان گفته بود که خودم مي‌خواهم نامه را بدهم. پدرم هم گفته بود مردم را در کنار در معطل نکنيد، اجازه دهيد بيايند و نامه‌شان را بدهند. همان‌طور که آنها با هم صحبت مي‌کردند، من نماز خواندن را شروع کردم. آنها به اتاق پذيرايي رفتند. من وسط نماز بودم که صداي «کمک، کمک» پدرم را شنيدم. نمازم را شکستم. صداي دلهره‌آوري بود. من با حال بدي وارد اتاق شدم. ديدم پدرم با آن فرد گلاويز شده و از صورت پدرم خون جاري بود. مادر هنوز به اتاق نيامده بود.آن فرد با کفش کتاني وارد اتاق شده و بر روي مبل کنار در نشسته بود. پدرم عادت داشت که مهمانان را به بالاي اتاق راهنمايي مي‌کرد و خودش روي آن مبل کنار در مي‌نشست.

پدر از ايشان خواسته بودند بالاي اتاق بنشيند؛ تا شروع به صحبت مي‌شود، آن فرد اسلحه‌اش را بيرون مي‌آورد. پدرم اسلحه را که ديده، مچ او را گرفته و با هم گلاويز شده بودند. اسلحه از دست او روي زمين افتاده بود. از صورت پدرم خون مي‌ريخت و نمي‌دانستم بايد چه کاري کنم. فقط موي او را مي‌کشيدم تا او را از پدرم جدا کنم. اتاق دو در داشت و من آنقدر حالم بد بود اصلاً متوجه نشدم مادرم چه زماني وارد اتاق شده بود. در همين لحظه بود که همان فرد که آدرس را تلفني مي‌پرسيد وارد اتاق شد. من از ديدن او خوشحال شدم و تصور مي‌کردم به ما کمک مي‌کند اما ناگهان او هم اسلحه‌اش را بيرون کشيد و رو به پدرم گرفت. مادرم خودش را روي پدر انداخت. شنيده بود که مغز آقاي مطهري را هدف گلوله قرار داده بودند سر پدرم را گرفته بود که نتوانند به سرش شليک کنند. تير از زير دست مادرم رد شده و دستش را سوزانده بود.

من از حال رفته بودم و چيزي يادم نيست. مادرم مي‌گفت تو فقط جيغ مي‌زدي. هرموقع آن حادثه يادم مي‌آيد منقلب مي‌شوم. مادرم ‌گفت «فاطي الان وقت جيغ زدن نيست. بلند شو بابا تير خورده و من دارم او را به بيمارستان شهدا مي‌برم. تو آقاي مفتح را خبر کن.»

آقاي مفتح از دوستان ما بود. آن دو نفر آخرين تيرهاي خود را در راهرو شليک کردند و رفتند. يکي از تفنگ‌هايشان هم در اتاق بود. مادرم بلافاصله چادر سرش را روي شکم پدر که از آن خون بيرون مي‌زد گذاشته بود. من متوجه اتفاقات نمي‌شدم و تنها صداها را مي‌شنيدم. پدر را به کنار در منتقل کرده بود و نزديک در، پسر يکي از همسايگان آمده بود و قصد کمک داشت. مادرم او را نمي‌شناخت و نمي‌توانست به او اعتماد کند. آن فرد اصرار کرد که من از دوستان شما هستم و قصد کمک دارم. با دلهره سوار ماشين شده بود و به بيمارستان شهدا رفته بودند.

من قبل از اينکه به آقاي مفتح زنگ بزنم، با بيمارستان شهدا تماس گرفتم. اورژانس تلفن را برداشت، گفتم که آقاي هاشمي تير خورده‌اند و همين حالا به بيمارستان مي‌رسند، لطفاً هرچه زودتر اتاق جراحي و پزشکان را آماده کنيد. جمعه شب‌ها اين آمادگي‌ها در بيمارستان نيست، به خصوص اول انقلاب که شرايط خاصي بود. اول فکر کردند مزاحم هستم و مسخره مي‌کنم. تلفن را قطع کردند. دوباره زنگ زدم. با گريه گفتم «من دختر آقاي هاشمي هستم. به خدا راست مي‌گويم. پدر من را با تير زدند. تو را به خدا دکترها را خبر کنيد و اتاق عمل را آماده کنيد.»

آن آقا حرف من را باور کرده بود و پروفسور سميعي جراح را به بيمارستان آورده بودند. بعد از آن به شهيد مفتح زنگ زدم و گفتم پدرم را ترور کردند. شما خودتان را به بيمارستان شهدا برسانيد. ايشان همراه آقاي دکتر زرگر به بيمارستان رفته بودند. من با دو برادرم در خانه بودم. محسن رفته بود براي دو محافظي که داشتيم از بيرون شام تهيه کند. وقتي به خانه برمي‌گشت مردمي را که در کوچه جمع شده بودند ديده بود، به او گفته بودند «آخوند محله را ترور کردند». محافظ‌ها هم آمده بودند، مي‌گفتند به ما تير بدهيد تا به سراغ آنها برويم. گفتم «من تير ندارم. تير از کجا بياورم؟» جوان بودند. يکي‌شان هم آنقدر ترسيده بود که گوشه‌اي مخفي شده بود. من و مهدي و ياسر خانه بوديم. ياسر خيلي کوچک بود و به اتاق ديگري پناه برده بود. آدم‌هاي کميته به خانه ريخته بودند، چند آدم مسلح وارد خانه شده بودند و من از ديدن اين وضعيت وحشت کرده بودم. يک دفعه ديدم زن عمو و پسرعمويم وارد شدند. آنها هم از اين مسير رد مي‌شدند که شلوغي خانه توجهشان را جلب کرده بود و داخل آمده بودند. زن عمو، من و دو برادم را به خانه خود برد و بعد از آن به بيمارستان رفتيم.

پرده ديافراگم پدر پاره شده بود و تير به کبدشان خورده بود. مادرم مي‌گفت وقتي به اتاق عمل رسيديم گفته ديگر نمي‌توانم نفس بکشم. واقعاً به موقع رسيده بودند و در بيمارستان هم خدا را شکر که دکترها آماده بودند. بعد از آن گفتند تا دو سه روز احتمال خطر شديد است و نمي‌توانيم قول بدهيم که اتفاقي نيفتد. در روزهاي بعد در بيمارستان هم قصد انجام ترور داشتند اما نتوانستند موفق شوند.

با يادآوري خاطرات ناراحت شديد؟
حسي که آن شب داشتم، هيچ وقت نمي‌توانم فراموش کنم.

بعد از آن پدر درباره اين موضوع صحبتي با شما داشتند؟

ما خودمان يک سري از مسائل را ديديم و متوجه شديم. هميشه و همه جا مردم و کشور از افراطي‌ها لطمه خورده‌اند. اينها هم يک عده آدم جوان 17 – 18 ساله و کم سن بودند. رهبرشان هم طلبه 20 ساله‌اي بود که اصلاً از نظر رواني مشکل داشت. همه‌چيز را با نگاه بد مي‌ديد. در جريان دادگاهش او را ديديم. يک آدم عقده‌اي بود، معلوم بود آدمي است که خودش بيماري رواني داشته است. تجزيه و تحليل درستي نداشت و زماني هم که از او سؤال مي‌کردند اصلاً بلد نبود حرف بزند. يکي از کساني که در دادگاه از آنها سؤال مي‌کرد از اطرافيانش پرسيده بود شما بر اساس چه چيزي حرف‌هاي اين آقا را باور و قبول مي‌کرديد تا دست به ترورهاي بزرگ بزنيد؟ مي‌گفتند ما اصلا «آقا» را نديديم. پيغام از آقا براي ما مي‌آوردند. به او «آقا» مي‌گفتند.

شعور اجتماعي، سياسي و ديني بسيار مهم است، اما مهم‌تر از آن، بينش‌هاست. يکسري از آدم‌ها با احساس کار مي‌کنند. احساس مذهبي و سياسي دارند اما شعور و بينش سياسي و ديني ندارند. عقلانيت در اينها حاکم نيست. اينها هم يکسري بچه‌هاي تند و افراطي بودند؛ ما اين عده را هميشه و از اول انقلاب هم داشته‌ايم. موضع‌گيري بعضي‌ها را که در طول بيش از 30 سال انقلاب تاکنون مي‌بينم، مانند همان گروه فرقان است، اما با يک روش ديگر اين کار را انجام مي‌دهند. يک عده ترور فيزيکي مي‌کنند و عده‌اي ديگر ترور شخصيت مي‌کنند.

فرقي نمي‌کند، ايده‌هايشان يکي است اما روش‌هاي متفاوتي را انتخاب کرده‌اند؛ اين تيپ آدم‌هايي بودند. وقتي صحبت مي‌کردند اشک مي‌ريختند اما بازهم مي‌گفتند ما را اعدام کنيد که خداوند گناهاني را که کرده‌ايم ببخشد. يک عده از آنها هم از عملشان همچنان دفاع مي‌کردند، اما باز استدلال درستي نداشتند. مي‌پرسيدند چرا شهيد مطهري را ترور کرديد؟ حرفي براي گفتن نداشتند. مي‌گفتند به ما گفته‌اند که او يک آخوند مرفه است و بنز سوار مي‌شود. مي‌پرسيدند از آقاي هاشمي چه شناختي داريد؟ مي‌گفتند به ما گفته‌اند ايشان زمين پسته دارد و فئودال است. مي‌پرسيدند از آقاي عراقي که اين همه زنداني بوده چه مي‌دانيد؟ حرفي براي گفتن نداشتند. مي‌گفتند براي اينکه وابسته به رژيم است. مي‌پرسيدند مي‌دانيد فئودال يعني چه. تعريفي از آن نداشتند. آقاي حميد نقاشان اين عده را بازداشت کرده بود و از آنها در دادگاه سؤال مي‌پرسيد. آنها هيچ استدلالي پشت حرفشان نبود.جوانان امروز ما بايد اين دقت را داشته باشند که افرادي از احساس مذهبي و سياسي آنها در جهت منافع خودشان استفاده نکنند و آنها را ابزار خود قرار ندهند. همان‌طور که اين عده جوانان ابزار فردي به نام گودرزي شده بودند.

اين تفکر که فلاني باغدار و فئودال است از کجا شروع شد؟

اين تفکر از کمونيست‌ها در دوران شاه شروع شد و هنوز هم ادامه پيدا کرده است. وقتي از آن جوانان مي‌پرسيدند که چرا آقاي مطهري را ترور کرديد؟ مي‌گفتند «براي اينکه آقاي مطهري يک روز هم مبارزه نکرده است. با رژيم شاه همکاري مي‌کرده و در دانشگاه تهران درس مي‌داده و در خيابان دولت خانه بزرگي داشته و بنز سوار مي‌شده». به هر حال ايشان استادي بوده که در دانشگاه درس مي‌داده و اينها با اين تفکر او را ترور کردند. مي‌گفتند که آن شبي که ما آقاي هاشمي را ترور کرديم قرار بوده خانه آقاي بهشتي برويم و موقعي که رفتيم ايشان خانه نبوده است. مي‌گفتند آقاي بهشتي آخوند پولدار تشريفاتي بوده و خارج از کشور سفر کرده و مبارزه نکرده است. درباره شهيد مفتح هم مي‌گفتند که استاد دانشگاه بوده در زمان شاه و وضع مالي خوبي داشته. درباره همه بر وضع مالي تاکيد مي‌کردند. مانند امروز. ما امروز از اين دست آدم‌ها در جامعه‌مان کم نداريم. در محيط‌هاي دانشگاهي، مساجد و ادارات مانند گودرزي داريم.

اشاره کرديد که امروز هم وجود آن تفکر را احساس مي‌کنيد. چرا اين تفکر هنوز وجود دارد؟
براي اينکه برخي به اين تفکر بها مي‌دهند. اگر به اين تفکر بها داده نشود، جدي با آن مبارزه کنند و برايش ارزش قائل نشوند، اين تفکر رشد نخواهد کرد. داعش و طالبان نمونه‌اي از آنهاست. کشورهايي را که اين تفکرات در آن رشد کرده‌اند ببينيد. در اين کشورها از همه‌جاي دنيا يکسري افراد به نام داعش و طالبان آمده‌اند و در اين منطقه خونريزي و کشتار مي‌کنند و چه کارهاي ضداخلاقي‌اي که به نام اسلام انجام نمي‌دهند. افرادي حتماً به اين تفکر بها داده‌اند که اين افراد شخصيت کاذبي در اين زمينه پيدا کرده‌اند و عمليات تروريستي انجام مي‌دهند.

مسأله اصلي اين است که بايد به جريان‌ها و تفکرات درست‌تر بهاي بيشتري داد و در واقع آنها جريان اصلي باشند، ولي معمولاً اين اتفاق نمي‌افتد. براي نمونه يک مثال مي‌زنم. خيلي ساده مي‌گويم و شما هم آن را لمس کرده‌ايد. ما در اعياد يا شهادت‌ها مراسم برگزار مي‌کنيم که در ارتباط با ائمه اطهار(ع) است. در صدا و سيماي جمهوري اسلامي‌ آنقدر که به مداح‌ها اهميت مي‌دهند به يک سخنران که درست صحبت کند و امام علي(ع) و امام حسين(ع) را آنگونه که واقعاً هستند به مردم معرفي کنند، بها داده نمي‌شود. به مداح‌هايي اهميت داده‌ايم که اشعار نامناسب مي‌خوانند و حتي بعضي از شعرهايي که خوانده مي‌شود هتک حرمت ائمه ماست. چه کسي در مقابل اينها ايستاده است؟ وقتي اينگونه مورد توجه قرار مي‌گيرند، به هر کاري هم دست مي‌زنند.

روز به روز ظاهرگرايي در حال گسترش است. يک زماني آنها خيلي محدودتر بودند. حتي در دوران شاه هم مجالس و سخنراني‌هايي مي‌رفتيم که بسيار آموزنده بود. من هرچه از امام حسين(ع) ياد گرفتم مربوط به اين مجالس است. درباره شخصيت ائمه، حضرت علي (ع) و حضرت زينب (س) هم همينطور. من در دانشگاه تدريس مي‌کنم و هر سال که مصادف مي‌شود با ايام عاشورا، وقتي از دانشجوهايم مي‌پرسم شما درباره حضرت امام حسين(ع) چه مي‌دانيد يا از آنها سؤال مي‌کنم چند نفر شما خطبه حضرت زينب(س) در برابر يزيد را خوانده‌ايد؟ مي‌بينم نخوانده‌اند! در حالي که در هر خط و کلمه اين خطبه درس‌هايي براي ما دارد. تعدادي از آنها فقط مي‌دانند اين خطبه وجود دارد اما از محتواي آن چيزي نمي‌دانند.

اينها دانش‌آموز جمهوري اسلامي بوده‌اند. 12 سال در مدرسه درس خوانده‌اند. يک بار نبايد در مدارس درباره اين مسائل حرف بزنند؟! درباره اينکه امام حسين(ع) چرا قيام کرد؟ چرا امام حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و به جبهه جنگ رفت؟ وقتي با بچه‌ها صحبت مي‌کنيم، اين اطلاعات را ندارند! من فکر مي‌کردم بزرگترين درد ما در جمهوري اسلامي اين است؛ چون اين بچه‌ها در مدارس طاغوتي‌ها و کمونيست‌ها که درس نمي‌خوانند، در مدارس دولت جمهوري اسلامي درس مي‌خوانند. من دوم دبيرستان را قبل از انقلاب گذراندم. به مدراس رفاه، فخريه و هشترودي که بعضاً مدارس اسلامي بودند، مي‌رفتم. اين چيزها را در آن مدارس ياد گرفتم. کتاب‌هايي که آن مدارس به ما معرفي مي‌کردند، مي‌خواندم؛ در حالي که الان بايد همه مدرسه‌ها اسلامي – البته به معناي درست کلمه – باشند. بايد ببينيم مشکل کار کجاست.

شما به عنوان کسي اين انتقادات را مطرح مي‌کنيد که پدرتان سال‌هاي‌ زيادي در جريان امور اجرايي و تصميم‌گيري‌ها و تصميم‌سازي‌ها نقش داشته است. چرا آن زمان اين دغدغه‌ها نمي‌توانست ديده شود؟
بله؛ اتفاقاً من آن زمان هميشه اين سؤال را از ايشان مي‌کردم. مي‌گفتند براي اينکه در کشور موضوعات فرهنگي – مذهبي يک متولي ندارد. سازمان‌ها و متوليان مختلف فرهنگي داريم که خودشان با هم تضاد دارند. هر سازماني مي‌خواهد کار خود را انجام دهد. هماهنگي‌اي در اين زمينه وجود ندارد. ببينيد چقدر سازمان‌هاي فرهنگي داريم که هر کدام ساز خود را مي‌زنند، هر کدام روش خود را جلو مي‌برند. وزارت ارشاد، صدا و سيما، سازمان تبليغات اسلامي و سازمان‌هاي ديگر هر کدام کار خود را انجام مي‌دهند. آموزش و پرورش براي خودش تصميم ديگري مي‌گيرد و در هر استاني به شيوه‌اي جداگانه اين تصميم اجرايي مي‌شود. به ياد دارم همان زمان در يکي از سفرهاي استاني پدرم با ايشان رفته بودم. آموزش و پرورش بخشنامه کرده بود که اينقدر اصرار نداشته باشيد که بچه‌ها جوراب مشکي پايشان کنند، بگذاريد جوراب رنگ ديگر هم بپوشند. اسم نمي‌برم. در يکي از استان‌ها بود. خانم استاندار مي‌گفت شوهرش گفته «مگر من اجازه مي‌دهم اين بخشنامه در استان من اجرا شود؟»

مگر کشور ملوک الطوايفي است؟! هر کسي فکر مي‌کند در زمينه ديني و فرهنگي نظر او درست است و نظرات ديگران اشتباه است. ما نفاق داشتيم. همان سال‌ها ما با افراد زيادي رفت و آمد مي‌کرديم. خودشان را آن طور که بودند نشان نمي‌دادند. مثلاً وقتي بحث ساده‌زيستي بود، خود را ساده نشان مي‌دادند. مي‌ديدم خيلي‌ها ساده نيستند اما زندگي‌اي که مي‌خواستند به مردم نشان دهند ساده نشان مي‌دادند. به قولي بعضي‌ها اندروني و بيروني داشتند؛ بعضي‌ها را داخل مي‌بردند و بعضي‌ها را بيرون. يا اينکه اعتقاد به حجاب نداشتند اما حجاب مي‌گذاشتند و هر جا مي‌نشستند ضدحجاب حرف مي‌زدند. اين باعث مي‌شد حجابي که دارند هم اثر نگذارد يا اينکه واقعيت‌ها را نمي‌گفتند. به خاطر دارم زماني تعدادي مهمان خارجي براي ايام دهه فجر به هتل لاله آمده بودند. يکسري خانم هم از روسيه و جمهوري آذربايجان همراهشان بودند. آنها کساني بودند که حجاب نداشتند. روسري‌اي پوشيده و به ايران آمده بودند. تعدادي هم از خانم‌هاي ايراني آمده بودند و با چادر مشکي و مقنعه نشسته بوديم. دستگاه خنک‌کننده خراب بود. همه از گرما عرق مي‌ريختند. يکي از خانم‌ها پرسيد شما گرمتان نيست اين چادر را پوشيده‌ايد. همه خانم‌ها مي‌گفتند نه. ما اصلاً گرممان نيست. من گفتم «چرا دروغ مي‌گوييد؟ اينها مگر نمي‌فهمند ما چه گرمايي حس مي‌کنيم؟» گفتم «نه. ما هم خيلي گرممان است. داريم مثل شما اينجا عرق مي‌ريزيم. اما به حجاب اعتقاد داريم و آن را به عنوان يک اصل پذيرفته‌ايم و گرما را هم به خاطر اين اصل تحمل مي‌کنيم.» اگر همه چيز را اينطور غيرمنطقي انکار کنيم که ديگران قضاوت درستي درباره ما نمي‌کنند.

در مدارسمان هم اينطور است. اينکه همه حجاب گذاشتند هم به معناي اين نيست که به حجاب اعتقاد داشته‌اند. جمهوري اسلامي گفته حجاب داشته باشيد. با اين توصيف ما نبايد زمينه را براي دخترانمان در مدارس طوري فراهم کنيم که دختر وقتي وارد مدرسه مي‌شود ديگر نياز به حجاب داشته باشد. ما مدرسه اسلامي مي‌رفتيم. يک مرد در مدرسه‌مان نبود. البته چون در مدرسه رفاه درس مي‌خواندم گاهي آقايان رجايي، بهشتي و باهنر يا پدرم به آنجا مي‌آمدند، زماني که مي‌آمدند ما حجاب مي‌گذاشتيم. البته کم بود اين موارد. آقاي رجايي بيشتر مي‌آمدند اما بيرون مي‌نشستند. محيطي که ما در آن بوديم همه زن بودند و شاگردان در آن بي‌حجاب مي‌نشستند.

آيا اين به معناي اين است که شما طرفدار تفکيک جنسيتي در محيط هاي آموزشي هستيد؟
نه؛ من مي‌گويم اگر محيط جداگانه ايجاد کرده‌ايم، دليلي ندارد در آنجا با حجاب باشند، اما اگر محيطي داريم که تفکيک نشده است، حجاب رعايت شود. بالاخره در مدارسمان که تفکيک هست. ما مدرسه مختلط که نداريم. حالا که اين طور است دخترها حجابشان را بردارند. با چادر و مقنعه چطور مي‌توانند در مدرسه بازي کنند؟! در نهايت ورزش هم نمي‌کنند که اين براي جسمشان هم مضر است. بالاخره يکي از مشکلات زنان جامعه ما کمبود ويتامين D است؛ ويتاميني که از طريق نور آفتاب جذب مي‌شود. در حياط آپارتمان‌ها که اين کار ممکن نيست، حداقل مدارس را اين طور طراحي کنيم. من سفري به توکيو رفته بودم براي بازديد از مدارس. مدارس را در آنجا کمتر از 10 هزار متر نمي‌بينيد؛ چه دولتي و چه خصوصي. مي‌گفتند بعضي از مدارس 20 يا 15 هزار متر است. با اينکه توکيو کمترين زمين را دارد اما اين موضوع را در طراحي‌هاي مدارس در نظر گرفته بودند و معتقد بودند دانش‌آموز بيشترين ساعات خود را در مدرسه مي‌گذراند؛ بنابراين بايد محيطي را براي تربيتش به وجود بياوريم که بهترين محيط باشد، در حالي که در مدارس ما اين دقت‌ها وجود ندارد. مدارس غيرانتفاعي که غيرانتفاعي شده؛ فضاي کوچکي را مي‌گيرند و به فکر بيشترين سود از ساختمان هستند.

هميشه بر روي خانواده هاشمي حساسيت‌هايي بوده است. شما اين مسائلي را که مطرح مي‌شود چطور تحليل مي‌کنيد؟

اين مسائل فقط مربوط به اين سال‌ها نيست. از قبل از انقلاب هم بوده است. مثلاً خانه‌اي که ما قبل از انقلاب داشتيم، 700 متر بود. خانه چندان بزرگ نبود اما حياط بزرگي داشت. استخر بود و دوچرخه داشتيم. موقعيت خوبي براي ما که بچه بوديم داشت و من هم تابستان‌ها دوستانم را به خانه‌ مي‌آوردم و در حياط با هم بازي مي‌کرديم.

همان زمان هم آنها که به مجاهدين نزديک بودند هميشه به من خرده مي‌گرفتند که چرا خانه شما بزرگ است. اعتراض‌ها از قبل از انقلاب روي پدر من بود. پدرم هميشه اعتقاد به خلق ثروت داشت. مي‌گفت بايد همه کار کنند و اگر کار نباشد جامعه دچار مشکل مي‌شود. اگر سخنراني‌هاي آن زمان را مرور کنيد، مي‌بينيد که مي‌گفتند ما انقلاب نکرديم که زعفرانيه را بکنيم جنوب شهر، ما انقلاب کرديم که جنوب شهر را زعفرانيه کنيم. همه‌جا را بايد براي مردم فضاي مناسبي کنيم. رفاه، آسايش و زندگي راحت بياوريم. امکانات خوب بياوريم. خداوند زيبا است؛ اين همه زيبايي را در دنيا خلق کرده. خدا نمي‌توانست يک نوع درخت يا فقط يک نوع ماهي خلق کند؟ ببينيد چه تنوعي در خلقت خداوند قرار داده است. ببينيد چقدر زيبايي وجود دارد و خداوند چه نعمت‌هايي را براي بنده‌اش خلق کرده است. خداوند مي‌خواهد بنده‌اش از اين نعمت‌ها استفاده کند. اين نعمت‌ها را که حرام نکرده است. پدر من هميشه اعتقاد داشت که هرکس مي‌تواند چيزي به دست بياورد نبايد فقط براي خودش باشد. به ديگران هم کمک بايد بکند و واقعا هم کمک مي‌کرد.

کمک‌هايي به نيازمندان و خانواده‌هاي زندانيان مي‌کرد؛ از پول خودش براي مبارزه سياسي هزينه مي‌کرد. خيلي از تفکرات پدر من را آدم‌هاي تند و افراطي قبول نداشتند و از قبل از انقلاب هجمه‌هايي را شروع کردند. همان تفکر بعد از انقلاب هم ادامه پيدا کرد. آنها که کم نشدند چون ما به آنها بها داديم. يک تفکر را اشتباه فهميديم. گفتيم انقلاب مستضعفين است و تصور کرديم اين يعني همه بايد گدا و گشنه شوند. يک تفکر اين بود که همه بايد بيچاره و بدبخت باشند و آن ارزش بود. روز به روز رشد کردند. من آنها را مي‌شناسم. همين‌ها آن زمان که انقلاب شد، آه در بساط نداشتند اما امروز ببينيد زندگي‌شان 10 برابر بهتر از ما شده است اما رياکارانه پنهان مي‌کنند و نشان نمي‌دهند. زندگي پدرم، خواهر و برادرهايم همين است که در آن زندگي مي‌کنند. هيچ وجه پنهاني نداريم. اما اگر در زمينه‌هايي هم نداشته باشيم ظاهر نمي‌کنيم که نداريم و هميشه فکر مي‌کرديم با همين که داريم خوب زندگي کنيم و به ديگران کمک کنيم.

شما آن زمان که مسائل مربوط به آن روز ترور را يادآوري مي‌کرديد ناراحت شديد و اشک در چشمانتان آمد. امروز چطور؟ وقتي شما و خانواده‌تان برخي حرف‌ها و اظهار نظرها را مي‌شنويد همين حس را داريد؟
نه، اصلاً. از ديدن اين مسائل ناراحت نمي‌شوم. آن روز فکر مي‌کردم پدرم مقابل چشمانم از دست ما مي‌رود و هيچ کاري نمي‌توانم بکنم. الان براي خودم ناراحت نمي‌شوم. کسي که مي‌داند کار خطايي انجام نداده هر چقدر مي‌خواهند درباره‌اش بگويند مهم نيست. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ هر چقدر دوست دارند دروغ بگويند. ما به خداوند و دنياي ديگر اعتقاد داريم. بعضي‌ها جواب اعمالشان را در اين دنيا مي‌بينند و عده‌اي ديگر در دنيايي ديگر. همانطور که پدرم گفتند ما همه اينها را به خدا واگذار مي‌کنيم و روش صحيح زندگي خودمان را هم جلو مي‌بريم. تصور نکنند با اين حرف‌ها ما تغييري در زندگي‌مان مي‌دهيم. در گذشته هم همينطور زندگي مي‌کرديم. اما بعد از انقلاب خيلي‌ها تغيير کردند. يک روز نياز داشتند حزب‌اللهي شدند و روز ديگر مسيرشان را تغيير دادند و دوباره نياز بود و حزب‌اللهي شدند. چند روز پيش با دوستان در مدرسه رفاه دور هم بوديم، بحث اين بود که اگر يادتان باشد آن زمان کسي روسري سرش نمي‌کرد. گفتم اگر يادتان باشد من و خواهرم همان زمان هم روسري مي‌پوشيديم. ما هميشه بلوز و شلوار و روسري و چادر مي‌پوشيديم. هيچ گاه نيامديم به خاطر ظاهرسازي خودمان را با زمان وفق دهيم. ما به اين اعتقادات رسيده بوديم که کارمان درست است.

از اين حرف‌ها ناراحت نمي‌شويم. اما از اينکه به انقلاب لطمه مي‌خورد دلمان خيلي مي‌سوزد. چرا جهت انقلاب را عوض مي‌کنند؟ ما سه شعار داشتيم؛ استقلال ، آزادي، جمهوري اسلامي. من اول انقلاب وارد دانشگاه شدم. دو سال اول حجاب اجباري نبود. من ظهرها که به مسجد دانشگاه شهيد بهشتي براي نماز مي‌رفتم دخترهاي بي‌حجاب چادر سرشان مي‌کردند و نماز مي‌خواندند. مسجد پر از نمازخوان بود. امروز چطور؟ ما مي‌خواستيم چه چيزي تربيت کنيم؟ ديگر نمي‌توانيم بگوييم بچه‌هاي امروز مربوط به قبل از انقلاب هستند. ما براي تربيت اينها چه کار کرديم؟ ما بايد زمينه را طوري فراهم مي‌کرديم که ماهواره بر روي بچه‌هاي ما اثر نگذارد و چيزهاي بد اينترنت را بچه‌ها جذب نکند يا خير؟ ما قبل از انقلاب در خانه‌مان تلويزيون داشتيم. آن زمان فقط دو کانال داشت. پدر به ما گفته بود موسيقي را نبايد از راديو و تلويزيون گوش دهيد. اين فيلم‌ها را هم نبايد تماشا کنيد. پدر و مادر ما چه خانه بودند و چه نبودند براي ما فرقي نمي‌کرد. فائزه مسئول کم‌کردن صداي موسيقي تلويزيون بود. حتي موسيقي اخبار را هم کم مي‌کرد. کنار تلويزيون مي‌نشست و صدا را کم مي‌کرد. تربيت يعني اين. پدر ما قبل از انقلاب يک بار ما را اروپا برد. روي تربيت ما اثر نگذاشت. اصلاً به اين فکر نمي‌کرديم که نياز داريم مثل آنها شويم. پدر ما در دينمان اجبار نکرده بود، به تکليف که مي‌رسيديم آموزش‌هاي اسلامي را به ما ياد مي‌داد. اذان که مي‌گفتند نمي‌گفت بچه‌ها بلند شويد نماز بخوانيد، مي‌گفت اذان گفتند.

در شرايط کنوني اقتصاد کشور با مشکلاتي روبرو شده و در چند سال گذشته برخي چهره‌ها رويارويي سياسي زيادي با يکديگر داشته‌اند. از طرفي انتشار اخبار مربوط به اختلاس‌هاي متعدد هم از سوي برخي افراد فضاي نامناسبي را ايجاد کرده است. نظرتان درباره اين اخبار و فضاها چيست؟

من رويارويي نيروهاي انقلاب در مقابل همديگر را گناه مي‌دانم. اين کار هرزي است. همانطور که تهمت و دروغ گناه است. براي هر کاري که مورد نياز است بيش از اندازه انرژي مصرف‌کردن، به معني اين است که ما فرصت‌هايمان را از دست مي‌دهيم و از دست دادن فرصت‌ها گناه است. البته بعضي‌ها اين را گناه نمي‌دانند. رودررويي مسئولان و مقامات، جنگ قدرت است و آن را گناه مي‌دانم. در دنيا احزاب مختلف وجود دارند که هر کدام ديدگاه‌هاي خود را دارند اما در کشور ما دعواها فرد به فرد شده.

شما به خانه يک نفر برويد مي‌بينيد مبل گرانقيمت گذاشته مي‌گويند اسراف کرده اما در آن هشت سال ما بيش از 800 ميليارد دلار درآمد نفتي و غيرنفتي داشته‌ايم. ما با اين پول‌ها چه کرديم؟ اين اسراف نيست؟ مربوط به بيت‌المال نيست؟ آنقدر که به ماشين‌هاي گرانقيمت که معمولاً مربوط به دارايي شخصي فرد است پرداخته مي‌شود، به اين مسائل نمي‌پردازند. اما آن کسي که دارايي مردم را برده يا بي‌برنامگي مسکن‌ مهر را ساخته که هر روز مشکلات زيادي ايجاد مي‌کند، اسراف نکرده؟ اينها از بين بردن هزينه، وقت، نيرو و توان کشور نيست؟ اينها همه ضرر و گناه است. مردم هم نسبت به اين مسائل حساس شده‌اند. از حرف‌هايشان مشخص است. دانشجوهاي من سر کلاس مي‌گويند اميد چنداني به آيندمان نداريم. مي‌گويند براي آينده برنامه نداريم.

شما چه جوابي به آنها مي‌دهيد؟
مي‌گويم شما خودتان هم مقصر هستيد. بايد براي اصلاح زندگي خودتان تلاش کنيد و در اندازه خودتان وظيفه داريد. شما نبايد بگوييد چون فلاني کار نادرست مي‌کند من درس نمي‌خوانم. شما بايد درس بخوانيد و اگر کشور مشکلي دارد براي حل آن تلاش کنيد و اشکالاتش را بگيريد. اما بيشتر جوان‌ها اين روحيه را دارند. مي‌گويند استاد يک نمره‌اي به ما بده و ما را راحت کن برويم. مي‌گويند درس مي‌خواهيم چه‌کار؟

خودتان به آينده خوش‌بينيد؟
آنچنان بدبين نيستم ولي راه آينده را براي رسيدن به آن چيزهايي که در گذشته مي‌خواستيم برسيم مشکل مي‌بينم؛ آن چيزهايي که برايش انقلاب کرديم؛ چون خيلي از چيزها را پشت سرمان خراب کرديم. دوباره رسيدن به آنها نشدني نيست، اما زمان مي‌برد. هر چيزي امکان دارد، اما بستگي به اين دارد که چگونه کار کنيم و براي رسيدن به آنچه به دست نياورده‌ايم چگونه برنامه‌ريزي کنيم تا دوباره به دست بياوريم.

در مورد برادرتان، آقاي مهدي هاشمي خبري داريد؟ پرونده به چه صورتي پيش مي‌رود؟
اجازه دهيد من در اين باره زمان ديگري صحبت کنم. اگر الان صحبت کنم شدت فشارها بيشتر مي‌شود. واقعاً با مهدي به ناحق برخورد مي‌شود. مسائل زيادي وجود دارد که نمي‌توانم الان آنها را بازگو کنم. مي‌ترسم اگر حرفي زده شود وضعيت او بدتر شود. اجازه دهيد ببينيم در ماه‌هاي آنيده چه اتفاقي مي‌افتد. قطعاً بايد مسائل، فشارها، رفتار ناحق و کارهاي بد را در آينده جايي گفت. خيلي از مطالب تهيه و مکتوب و به بعضي‌ها داده شده که در زمان خودش گفته خواهد شد. اما اصل قضيه نه مهدي است، نه من، نه فائزه و نه محسن و ياسر؛ بلکه پدرم است، بالاخره پدر من موضع گيري‌هاي مشخصي دارد و بعضي‌ها از اين موضع‌گيري‌ها خوششان نمي‌آيد. اما ايشان هميشه گفته است که اعتقادي عمل مي‌کند و به آن چيزي که از نظر اعتقادي و اسلامي برسد و درباره آن احساس وظيفه کند، عمل مي‌کند. فکر نمي‌کند که ممکن است چه چيزي براي خود و خانواده‌اش پيش آيد. مي‌گويد آنچه را وظيفه‌ام در مقابل مردم و دينم است بايد انجام دهم. هميشه مي‌گويد خدا مي‌خواهد بنده‌هاي خوبي داشته باشد و ما هم بايد بنده‌هاي خوبي باشيم. خدا هم غير از اين از ما نمي‌خواهد.

2015-05-24_17-17-40

مباحث تا حدي تلخ و ناراحت‌کننده شده؛ اگر بخواهيد از اميد صحبت کنيد چه مي‌گوييد؟
از دولت تدبير و اميد صحبت مي‌کنم. بالاخره دولتي روي کار آمده که دغدغه‌اش مردم است. روي همه‌شان تأکيد ندارم که کار را درست انجام مي‌دهند اما در بدنه دولت تفکري که وجود دارد اين است که رفاه، آرامش، آزادي و امنيت را براي مردم بياورد. نسبت به اين اميدوارم و مردم هم قطعاً نسبت به اين موضوع اميد دارند. بايد منتظر بمانيم و ببينيم مذاکرات به کجا مي‌رسد.

اين اميد با بيم‌هايي هم روبروست؟
بله، حتماً هست. چون دولت مخالفان زيادي دارد که دلشان نمي‌خواهد موفق شود. بسياري از آنها به فکر مردم نيستند، بلکه به اين فکر مي‌کنند که چطور مي‌توانند باعث عدم موفقيت دولت باشند. ان‌شاءالله دولت با تدبيري که گفته دارد و برنامه‌ريزي درستي که انجام مي‌دهد بتواند اين اميد مردم را محقق کند.

https://hoorkhabar.ir/571155کپی شد!
235
۱
 

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • حبیبی پس شما حق دارید اما مردم حق ندارند . وشما راست میگویید مردم دروغ میگویند
منتشر شده۱