جنگ دیگر برگ برنده ترامپ نیست
هورخبر – دونالد ترامپ امروز در یکی از پیچیدهترین موقعیتهای سیاسی و راهبردی دوران ریاستجمهوری خود قرار گرفته است؛ موقعیتی که میتوان آن را سندرم بنبست راهبردی نامید. او نه میتواند بهسادگی از جنگ ایران عبور کند و نه میتواند با تشدید آن بدون پرداخت هزینه به یک پیروزی روشن دست یابد. مسئله برای ترامپ دیگر صرفاً پیروزی در میدان نظامی نیست؛ مسئله اصلی این است که چگونه جنگی را که قرار بود کوتاه و تعیینکننده باشد به نقطهای برساند که بتوان آن را در افکار عمومی آمریکا موفقیت نامید.
این همان پارادوکسی است که کاخ سفید را به بنبست کشانده است. ترامپ برای انتخابات میاندورهای روز سوم نوامبر به دستاوردی نیاز دارد که بتواند روایت سیاسیاش را از نو بسازد؛ اما درست در همینجا تناقض نهفته است. جنگ طولانی با ایران دقیقاً نقطهی مقابل همان وعدهای است که او با آن به قدرت بازگشت؛ وعدهی پایاندادن به جنگهای فرسایشی و کمکردن هزینههای خارجی آمریکا. در تازهترین نظرسنجی رویترز/ایپسوس، محبوبیت ترامپ به ۳۲ درصد سقوط کرده و تنها ۳۴ درصد از عملکرد او در قبال حملات به ایران حمایت کردهاند. در همین حال دموکراتها در آستانهی انتخابات میاندورهای در چندین رقابت حساس پیش افتادهاند.
حتی در درون حزب جمهوریخواه نیز نشانههای فرسایش دیده میشود. بررسی رویترز از ۶۲ رقابت نزدیک انتخاباتی نشان میدهد حدود دو سوم نامزدهای جمهوریخواه در این حوزهها تلاش کردهاند فاصلهای حسابشده با ترامپ ایجاد کنند؛ نه لزوماً به معنای گسست از رئیسجمهور، بلکه از بیم آنکه جنگ ایران و فشار اقتصادی ناشی از آن به قیمت از دست رفتن آرای مستقلها تمام شود. در ایالتهایی مانند اوهایو و تگزاس نیز رقابتها برای جمهوریخواهان آنقدر بیدردسر نیست که زمانی تصور میشد.
بنابراین فرض اینکه یک بحران نظامی تازه بتواند بهطور خودکار آرای خاکستری را به سبد جمهوریخواهان بازگرداند، بیش از آنکه یک واقعیت سیاسی باشد یک قمار است. جامعه آمریکا امروز جنگ را از پشت تلویزیون تماشا نمیکند؛ قیمت سوخت، تورم، هزینه زندگی و آینده اقتصاد را مستقیماً با تبعات جنگ مقایسه میکند. جنگی که نتواند پیروزی سریع تولید کند خیلی زود از نمایش قدرت به هزینه سیاسی تبدیل میشود.
مشکل دوم ترامپ اما از جنس دیگری است؛ مسئلهای که در واشنگتن با شعار نمیتوان آن را پنهان کرد و آن، فرسایش ذخایر نظامی آمریکاست. جنگ ماههای گذشته مصرف سنگینی بر ذخایر موشکی آمریکا تحمیل کرده است. گزارش مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی آمریکا برآورد کرده است که موجودی موشکهای رهگیر پاتریوت به کمتر از هزار فروند و ذخایر تاد به حدود ۲۵۰ رسیده است. البته برآوردهای دیگر نیز از مصرف بخش بزرگی از ذخایر پیش از جنگ حکایت دارد. حتی درباره تاماهاوک نیز گزارشها از شلیک بیش از ۸۵۰ فروند در تنها چهار هفته نخست جنگ خبر دادهاند.
ارقام فوق پیامی مهم دارند. قدرت نظامی تنها با تعداد هواپیما و ناو سنجیده نمیشود، بلکه توان ادامهدادن جنگ نیز بخشی از قدرت است. آمریکا میتواند در یک عملیات ضربهای سنگین وارد کند، اما مسئله زمانی آغاز میشود که جنگ از یک عملیات محدود به یک فرسایش بلندمدت تبدیل شود. در سویی دیگر گزارشهای تحلیلی در واشنگتن هشدار دادهاند که بازسازی برخی ذخایر کلیدی ممکن است سالها زمان ببرد.
از همینجا یکی از مهمترین سوءمحاسبات راهبردی آشکار میشود و آن هم این تصور است که ایران را میتوان با یک ضربه سریع وادار به تسلیم کرد. واقعیت میدان نشان داده که جنگ برخلاف محاسبات اولیه به یک معادله چندلایه تبدیل شده است؛ از پدافند و موشک گرفته تا انرژی، کشتیرانی، جنگ سایبری، گروههای همسو در منطقه و مهمتر از همه تنگه هرمز.
هرمز اکنون فقط یک آبراه جغرافیایی نیست بلکه به شاخص سنجش قدرت چانهزنی طرفین تبدیل شده است. در هفته منتهی به پنجم اکتبر بر اساس گزارش منابع امنیت دریایی دستکم ۱۲ مورد حمله، مزاحمت یا فعالیت پهپادی علیه نفتکشها و کشتیهای حامل انرژی در منطقه ثبت شده؛ رقمی که از بالاترین سطوح در طول جنگ محسوب میشود. روی دیگر ماجرا نیز تلاش برای بازگرداندن بخشی از جریان صادرات نفت از مسیرهای تحت حفاظت نظامی آمریکاست؛ روندی که نشان میدهد حتی بازگشت نسبی جریان انرژی نیز هنوز به معنای بازگشت ثبات نیست.
در چنین شرایطی تنگه هرمز به یک اهرم راهبردی تبدیل شده است؛ اهرمی که اثر آن بسیار فراتر از مرزهای ایران و آمریکا میرود. هر اختلال در این مسیر بازار انرژی، قیمت سوخت، اقتصاد اروپا و آسیا و در نهایت رأیدهنده آمریکایی را تحت تأثیر قرار میدهد. به همین دلیل جنگی که قرار بود ابزار فشار بر ایران باشد اکنون خودش به یکی از متغیرهای فشار بر سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده است.
در طرف مقابل اسرائیل نیز با محاسبات خاص خود وارد این معادله شده است. بنیامین نتانیاهو در شرایطی قرار دارد که جنگ و امنیت همچنان بخش مهمی از سرمایه سیاسی اوست. اما انتخابات ۲۷ اکتبر اسرائیل و فشار فزاینده افکار عمومی درباره عملکرد دولت در سالهای جنگ، محاسبات تلآویو را نیز پیچیده کرده است. بنابراین نمیتوان هر تصمیم اسرائیل را صرفاً در چارچوب منافع واشنگتن توضیح داد؛ تلآویو نیز بازیگر مستقلی است که برای بقای سیاسی و امنیتی خود هزینه و فایده جنگ را محاسبه میکند.
مسئله اساسی از اینجا آغاز میشود که آیا ادامه جنگ واقعاً میتواند به تغییر راهبردی منجر شود یا فقط دامنه بحران را بزرگتر میکند؟ تجربه ماههای گذشته پاسخ سادهای به این پرسش نداده است. گزارشهای تحلیلی اخیر در غرب نیز اذعان دارند که آمریکا با وجود برتری نظامی هنوز نتوانسته برای جنگ یک نقطه پایان روشن تعریف کند و برخی اهداف اعلامشده از تغییر رفتار تهران تا تعیین تکلیف برنامه هستهای و محدود کردن ظرفیتهای منطقهای ایران همچنان با ابهام روبهرو هستند.
از همین منظر مهندسی آشوب را باید نه بهعنوان یک حقیقت اثباتشده، بلکه بهعنوان یکی از سناریوهای محتمل در جنگ ترکیبی دید؛ سناریویی که در آن فشار اقتصادی، عملیات رسانهای، حملات نظامی، جنگ سایبری و شکافهای اجتماعی همزمان فعال میشوند تا تصمیمگیری طرف مقابل دشوارتر شود. تجربه جنگهای معاصر نشان داده است که ضربه نظامی زمانی بیشترین اثر را دارد که با بیثباتی سیاسی و فروپاشی اعتماد عمومی همراه شود.
اما دقیقاً در همین نقطه مسئولیت جامعه و حاکمیت نیز آغاز میشود. در شرایط جنگی هر اعتراض یا انتقاد داخلی را نمیتوان به دشمن نسبت داد؛ همانگونه که هر اختلاف داخلی نیز نباید به ابزاری برای بهرهبرداری دشمن تبدیل شود. تفکیک این دو مسئله نشانه بلوغ سیاسی است. امنیت ملی با خاموش کردن همه صداها به دست نمیآید؛ با افزایش اعتماد عمومی، کاهش شکافهای داخلی و ایجاد امکان گفتوگوی مسئولانه تقویت میشود.
راهبرد مؤثر در چنین شرایطی نه هیجانزدگی است و نه انفعال بلکه صبر راهبردی همراه با حفظ آمادگی است. مذاکره نیز در این چارچوب نباید بهعنوان عقبنشینی از میدان تعبیر شود. دیپلماسی زمانی قدرتمند است که پشتوانهاش توان بازدارندگی، انسجام داخلی و شناخت دقیق از هزینههای طرف مقابل باشد. میدان و دیپلماسی اگر درست مدیریت شوند، دو سر یک راهبرد واحدند نه دو مسیر متضاد.
امروز بزرگترین خطای راهبردی برای هر طرف این است که تصور کند طرف مقابل دیگر گزینهای ندارد. آمریکا باید بداند که توان تخریب با توان تحمیل نتیجه سیاسی یکی نیست. ایران نیز باید بداند که صرف مقاومت بدون مدیریت اقتصاد، افکار عمومی و دیپلماسی بهتنهایی یک راهبرد کامل نیست.
ترامپ اکنون در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد؛ جنگ را بهعنوان سکویی برای یک پیروزی سیاسی به کار گیرد یا بپذیرد که ادامه جنگ بدون چشمانداز روشن برای پایان آن میتواند به پاشنه آشیل سیاسی دولتش تبدیل شود. واقعیتهای میدان، هزینه تسلیحات، وضعیت بازار انرژی و رفتار رأیدهندگان آمریکایی همگی یک پیام مشترک دارند و آن این است، جنگی که قرار بود ابزار حل مسئله باشد خود به مسئله تبدیل شده است.
در این پیچ تاریخی مهمترین سرمایه هر کشور نه هیاهوی سیاسی، نه شعارهای تند و نه نمایش قدرت در شبکههای اجتماعی است؛ سرمایه اصلی عقلانیت راهبردی است. حفظ آرامش جامعه، تقویت اعتماد عمومی، مراقبت از انسجام ملی و رصد دقیق تحولات به همان اندازه اهمیت دارد که آماده بودن برای سختترین سناریوهای نظامی.
دشمن ممکن است به دنبال غافلگیری باشد؛ اما پاسخ به غافلگیری الزاماً هیجان و واکنش شتابزده نیست. گاهی بزرگترین مزیت راهبردی توان دیدن چند حرکت جلوتر است. در سیاست قدرت، برنده الزاماً کسی نیست که نخستین ضربه را میزند؛ کسی است که پس از پایان هیاهو هنوز توان تعیین قواعد بازی را در اختیار دارد.